امروز ٥ بهمن ماه ١٣٩٠ من ،مامان سروش تصمیم گرفتم که خاطرات گل پسرم سروش رو بنویسم تا وقتی

که بزرگ شد این خاطرات رو بخونه و بدونه که من چقدر دوستش دارم و چه روزهایی رو پشت سر گذاشته تا

به اینجا رسیده

یک سال و ٨ ماه از زندگی شیرین و مشترکمان می گذشت و من هم مشغول تحصیل در دانشگاه بودم که

یکی دو روز بود که ماه مبارک رمضان را پشت سر گذاشته بودم ،متوجه شدم که باردار هستم

دوران بارداری خوبی داشتم چو ن مدام سرگرم درس و دانشگاه بودم . ماه هفتم بارداری هم دچار فشار

خون بالا شدم .بلاخره روزها بعضی روزها به شیرینی وبعضی روز ها هم به سختی سپری می شد .

ماه تیر هم امتحاناتم را پشت سر گذاشتم و بی صبرانه منتظر تولد جگر گو شه ام بودم.