عزیزم تو اومده بودی و مامان رو از تنهایی در اورده بودی ،خیلی گریه می کردی از صبح تا شب نه

می خوابیدی نه اروم می گرفتی . من و مامان جون دیگه نمی دونستیم باید چکار کنیم.

روز دوم هم دکتر نوروزی تو همون بیمارستان تو رو ختنه کرد.

هر کس که می خواد از بچگی تو یاد کنه فقط و فقط می گه چقد سروش گریه می کرد.

 

مامان تو هیچ مهمونی اسایش نداشت و فقط باید صدای گریه های تو رو می شنید .

پسر گلم با بدنیا اومدنت خونمون دیگه سوت و کور نبود و مامان مطمئن بود که به زودی زود این گریه ها

تموم می شه و دیگه اینقده اذیت نمی شی.